موضوع: "نکته های ناب"

روز نگار کوثرنت / زندگی طلبگی

نوشته شده توسط یااباعبدالله الحسین (ع) روی 1395/12/02  •  ارسال نظر »

148757693210.jpg

زندگی طلبگی

روزنگار کوثرنت

طلبه نوشت
آیا تا بحال مجبور شده اید برای تأمین معاش زندگی یا تحصیلتان خود را به کار طاقت فرسائی مانند عبادت استیجاری وادارید؟ این کار هم مسئولیت شرعی ادای دین میّت دارد و هم سختیِ تشنگی و گرسنگی و دردهای بعدی را.

اول طنزی برایتان بگویم و بعد درد دل را شروع کنم، شخصی نزد مُلّای ده رفت و گفت: ملّا پدرم یک سال نماز قضا دارد، این شیره را بگیر و برایش نماز بخوان. ملّا قبول کرد و آن مرد رفت؛ مدتی بعد آمد و گفت: ملّا نماز پدرم را خواندی؟ ملّا گفت: بله. مرد گفت: راستش را بخواهی آن شیره ای که به شما دادم فضله ی موش در آن افتاده بود. ملّا گفت: فهمیدم چرا من هر وقت که رکوع می رفتم نمازم باطل می شد؟!


هیچ می دانید که مرجع عالیقدر، حضرت آیت الله مرعشی نجفی(ره) بیشتر کتابهای کتابخانه ی عظیمش را با نماز و روزه ی استیجاری تأمین کرده بودند؟ در مقدمه ی برخی از کتابهایش این نکته را نوشته و هنوز هم هست. هیچ می دانید که حضرت آیت الله مشکینی(ره) برای امور خیر بیشتر ایام سال رار روزه می گرفت، تا جائی که بدنش دچار مشکل شد؟ آیا می دانید که یکی از دوستان پیامرسان ما بخاطر مشکل مالی مجبور شده، طلای همسرش را بفروشد یا کتابی را که با زحمت زیاد نوشته قبل از چاپ به فرد دیگری با قیمت نازل بفروشد؟ وی اکنون دنبال نماز استیجاری است تا برخی از مشکلات زندگیش را مرتفع نماید.
بله، خیلی از طلاب این گونه زندگی می کنند و اندک شماری از روحانیون با نفوذ سیاسی در جامعه هستند که زندگی مرفّه دارند و مثل سایرین زندگی می کنند.
البته طلاب ارجمندی که من می شناسم، خودشان را با این مشکلات وفق داده اند و با زهد اجباری زمان را سر می کنند. ولی این رویه تا به کی باید ادامه یابد؟ چه کسی باید برای تأمین معاش طلاب فاضل قدمی بردارد؟

اشتراک گذاری این مطلب!

روز نگار کوثرنت / زندگی طلبگی

نوشته شده توسط یااباعبدالله الحسین (ع) روی 1395/12/02  •  ارسال نظر »

148757746110.jpg

زندگی طلبگی

روزنگار کوثرنت

طلبه نوشت

حوزه یعنی نان خشک و تخم مرغ و سادگی * همرهش درس و کتاب و مکتب دلدادگی

گوش دل دادن به استاد و نشستن پای درس * گفتگوی علمی و فحصِ مکرر بعدِ بحث

گفتمش بهرِ معاشِ خانه اکنون در تبَم * تو چنین سر خوش دهی مشق شبم؟

پس چنین پندم بداد آن مرد نیک * شو مداوم در تلاش و کار نیک

حرفی از دنیا مزن، خوبش بد است * فکر عقبی باش، دنیا سرحد است

هی نگو شهریه مان، کم گشته است * سیر بچه، کی که ملاّ گشته است؟

لاجرم با این شرایط ساز شو * خود و اهلت هم در آن همراز شو

حرفی از بی پولی و قسطت نزن * خرج خود کم کن، شکم را حُقّه زن

گفتمش با غرغر بطنم، چه راه؟ * گفت: او را سنگ بند و سر به چاه

خنده ای بر لب نمایان شد، ز رَشک * دیده ی قلبم سراسر گشت، اشک

اشتراک گذاری این مطلب!

*چی شد طلبه شدند * *نکند به دست ما هدایت شدند *

نوشته شده توسط یااباعبدالله الحسین (ع) روی 1395/12/02  •  ارسال نظر »

روزنگار کوثرنت * زندگی طلبگی * طلبه نوشت * همیاران پذیرش  
خدایا امروز قلم به دست گرفتم تا بنویسم چطور طلبه شدم و طلبه ماندم ( که در پست هایی دیگر در وبلاگ در حال نوشتن هستم ) و چطور و چگونه توانستم از دنیای اطرافم انسان هایی را به سوی طلبه شدن و طلبه ماندن دعوت کنم .
از روزی که وارد حوزه شدم یک هدف و دغدغه داشتم آن هم اینکه حوزه را خوب بشناسم و خوب ببینم و تا بتوانم آن را به دیگران به نحو احسن بشناسانم .
سعی کردم همیشه در حوزه نیمه پر لیوان را ببینم و کمبود های آن جا را خط قرمزی بکشم و از ذهنم حذفش کنم .
اما بگویم از ماجرای طلبه شدن اطرافیانم ابتدا از بچه ها خوب و خوش اخلاق دبیرستانی بگویم … وارد دبیرستان دخترانه محل تحصیل خودم شدم هنوز معلم هایم آنجا هستند و از دیدنشان لذت بردم با اجازه و کسب تکلیف وارد کلاسشان شدم و حسابی باب آشنایی راه انداختم دوماهی هر لحظه کنارشان بودم با بچه ها حسابی گرم گرفتم خودم را معرفی کردم اما معرفی پروفایلی نه معرفی تحصیلاتی حتی نگفتم حوزوی هستم از محل تحصیلم اما آنچنان تعریف و تمجید کردم و از خوبی هاش و مزیت هاش گفتم که همه مشتاق شدد بدانند اینجا کجاست … گویی همه را تشنه لب آب برده بودم و همه منتظر کوزه آب بودند دیدم موقعیت مناسب شده همه از شرایط پذیرشش میپرسند نامش را میخواهند همین الان اصلا میخواهند بروند و شروع کنند چه شده سختی هایش را با جان و دل پذیرا شدند من هم معطل نکردم کوزه آب را به دستشان دادم و راه آب را برایشان چراغانی کردم گفتم من هستم یک طلبه حوزوی و محل تحصیلم حوزه است و مکتب خدا و وظیفه ام سربازی گمنام برای اما عصرم همه مات و مبهوت شدند کلاس را سکوتی عجیب فرا گرفت بعد از لحظه ای سوالات گوشه های ذهنشان شروع شد ….. حوزوی باشی و انقدر صمیمی و گرم و خونگرم و احساساتی … حوزوی باشی و انقدر اهل بگو بخند … حوزوی باشی و انقدر اهل گردش و تفریح … حوزوی باشی اهل رفت و آمد بادوست و آشنا و صله رحم … حوزوی باشی و اهل سینما و تئاتر رفتن …و حوزوی باشی و مبل و تخت و مرغ شکم پر را دوست داشته باشی و عیب و ایراد ندانی …. حوزوی باشی و مردم غیرطلبه را دوستی کنی و کافر ندانی ….. حوزوی باشی و ….. گفتم وای بچه ها ما چقدر مظلوم واقع شدم چرا حوزوی باشی و زندگی نکنی …. مگر خدا و دین خدا گفته زندگی نکنید خوش نباشید ….. اتفاقا دین خدا راه زندگی و درست زندگی کردن و لذت بردن از نعمت هاش رو به ما نشون داده این ما آدم ها هستیم که داریم راه رو اشتباه میریم .. جذابیت حوزه برایشان بیشتر شد درخواست دفترچه ثبت نام کردند برایشان آوردم و ثبتشان کردم حالا کم کم رفتیم تا شرایط رو آماده کنیم حالا باید چادری بشیم … چادری نما نه چادری حضرت زهرا س بشیم یه طلبه واقعی …. ان شالله در این راه هم بتونیم موفق بشیم تا اینجای ماجرا بخش همیاری در پذیرش حوزه بود از اینجا به بعد باید کمکشان کنیم درست ببینند تشخیص دهند و ادامه دهند …. ان شالله …..

14875955740918-5.jpg

اشتراک گذاری این مطلب!

روزنگار کوثرنت / زندگی طلبگی

نوشته شده توسط یااباعبدالله الحسین (ع) روی 1395/12/01  •  ارسال نظر »

زندگی طلبگی

روزنگار کوثرنت

طلبه نوشت

با سلام و ادب خدمت دوستان عزیزم

دوستان عزیزم ما باید بدانیم مشکلات زندگی طلبه و غیر طلبه ندارد و همه مردم گرفتار گرانی ها و مخارج زندگی هستند و خیلی از قشرهای دیگر هم هست که اوضاع مادی مناسبی ندارد.

اما این ما و شما هستیم که نباید فراموش کنیم که سرباز امام زمان عج هستیم و ایشان حتما به فکر ما و شما می باشند.

زندگی طلبگی ولو با شهریه کم برکتی دارد که در زندگی مرفه ترین افراد کشور هم دیده نمی شود. ما نباید به این مسائل فکر کنیم و فقط باید خوب درس بخونیم و مقدمات رو قوی کنیم.

طلبه ای که خوب درس بخواند و با سواد باشند همه جا منت او رو می کشند و بهترین زندگی مادی و معنوی را می توانند داشته باشند.

پس بدونید ما بی صاحب نیستیم و صاحب اصلی به فکر ما هست.

موفق باشید.

148752563410.jpg

اشتراک گذاری این مطلب!

روز نگار کوثرنت / زندگی طلبگی

نوشته شده توسط یااباعبدالله الحسین (ع) روی 1395/12/01  •  ارسال نظر »


زندگی طلبگی

روزنگار کوثرنت

طلبه نوشت

اصول کار طلبگی و ساخته شدن و ساختن دیگران، دارای شاخص‎های بسیار مهم است؛ در منابع دینی ما بیان شده، انسان‎ها سه شکل رفتار می‎کنند؛ اولین نوع، انسانی است که همیشه در حال درجازدن هستند؛ شکل دوم نیز آن است که انسان پسرفت داشته باشد که مردن برای این انسان بهتر است.
مورد سوم، انسانی است که همیشه رو به پیشرفت است و روز به روز و هفته به هفته نسبت به روز قبل پیشرفت داشته است؛ طلاب باید چنین رویکردی داشته باشند؛ طلاب باید در درس، اخلاق، تهذیب و قرآن و علم روز به روز پیشرفت داشته باشند.
حالا ما طلاب جزء کدام دسته هستیم ؟؟؟؟
ما طلاب باید با قرآن در زندگی خود مانوس باشیم و از قرآن درس زندگی بیاموزیم .
طلاب همیشه باید در کار و فعالیت‎های خود بازنگری داشته باشند و هرشب کارهای خود را بازنگری و نمره بدهند و برای خود، کارنامه‎ اخلاقی و قرآنی و علمی تهیه کنند که در زمینه رشد و پیشرفت خود تلاش می‎کنند.
طلاب باید روی درس و کار و زندگی خود تمرکز بسیاری داشته باشند و طلاب جوان باید نهایت استفاده را از سن و سال خود ببرند و از مباحثه و درس و این دوران خود استفاده کنند زیرا انسان با افزایش سن دچار تحلیل می‎شود.
طلاب جوان هیچ بهانه‎ای را نباید جایگزین درس و مباحثات خود داشته باشند؛ نباید اجازه هدررفتن وقت خود را بدهند؛ باید همیشه از استادان خودسوال بپرسند.
طلبه همچنین باید زمان شناس بوده؛ کسانی که در این دوره زندگی می‎کنند نمی‎توانند بگویند که با نظام و رهبری و شهدا و رزمندگان بیگانه هستیم؛ طلاب دانشمند متخلق زمان شناس سرمایه بزرگ روحانیت است.

 

اشتراک گذاری این مطلب!

*چی شد طلبه شدم !!!*

نوشته شده توسط یااباعبدالله الحسین (ع) روی 1395/11/30  •  ارسال نظر »

#چی_شد_طلبه_شدم
خلاصه این مامان مهربون مام که میخواست از دستمون خلاص بشه ( البته مزاح میکنم ) ول کن معامله نبود و خلاصه شب با بابامینا مطرح کرد منم از آشپزخونه داشتم میشنیدم ) بابام گفت خانواده خوبی هستن اما من اصلا دوست ندارم اکرم الان ازدواج کنه میخوام درس بخونه خونه خودم باشه ته تغاریم نمیخوام شوهر کنه اما مامانم با حیله و ترفندهای حساب شده و با تجربه ی قبلی شوهر کردن سه خواهر قبلیم خلاصه بابا رو هر طور که بود راضی کرد بعد هم به داداشام گفت اونام مخالفت کردن گفتن واسه اکرم زود
اما مامان اونارم راضی کرد ….. خلاصه مادرشوهر آیده زنگ زد که خبر بگیره مامانمم گفت واسه جمعه ساعت 12 اینا اینجا باشید اکرم و محمد خیلی وقته همو ندیدن همدیگرو ببینن و یکمی صحبت کنن (آخه بعد از عروسی خواهرش یعنی حدود 7 سال بود من ندیده بودمش یعنی ما میرفتیم خونشون ههمچنان رفت و آمد داشتیم اما محمد و دیگه ندیده بودم ، همون محمدی که بچه گیشتی ما میرفتیم شهرستان خداشاهده با آبجینای منو با آبجیای خودش میرفتیم تو پشه بند با داداشش واسه اینکه مارو اذیت کنن مارمولک و پشه و سوسک بالدار میفرستادن داخل پشه بند ) منم خیلی استرس داشتم همش میگفتم چی میشه ، چی قراره بگیم چی قراره بشنوم چه اتفاقی قراره بیفته خیلی استرس داشتم از طرفی هم دلم یه جایی مونده بود ( پی یه عقد آسمونی ) اما انگار قسمت نبود ( کمی سانسور شد اما نذاشتم به اصل ماجرا لطمه بزنه دوستان عزیزم ) خلاصه جمعه شد مامان و بابا بودن و زنگ زدن داداشمم اومد خونه محمد هم با مادرشوهرم دوتایی راس همون ساعت 12 رسیدن خونه ما ……..
این داستان ادامه دارد …..
این داستان تازه از اینجا داره شروع میشه و جون میگیره البته به اجبار سانسورهایی در این داستان به ناچار رخ میدهد اما باز هم خالی از لطف نیست .

لینک قسمت اول : http://sajedin.kowsarblog.ir/?p=335340&more=1&c=1&tb=1&pb=1

1487404526470052.jpeg

اشتراک گذاری این مطلب!

1 3 4 5 ...6 ...7 8 9 10 11 12 ... 32